تبليغاتX
کوله بار

چهارشنبه 29 خرداد1387

 

این وبلاگ به دلیل فیلتر، منتقل شده است به آدرسی دیگر.

آدرس جدید وبلاگ کوله بار:

http://www.parisad.blogspot.com

 

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 20:10 |  لینک ثابت  

جمعه 17 خرداد1387

با جهان، شادمانه وداع می کنم، با من عزادارانه وداع مکن!

 باز می گردم. همیشه باز می گردم.

مرا تصدیق کنی یا انکار، مرا سرآغاز بپنداری یا پایان، من در پایان پایان ها فرو نمی روم.

مرا بشنوی یا نه، مرا جستجو کنی یا نکنی، من مرد خداحافظی همیشگی نیستم.

باز می گردم؛ همیشه باز می گردم.

هلیا! خشم زمان من بر من مرا منهدم نمی کند. من روح جاری این خاکم.

من روان دائم یک دوست داشتن هستم.

                                                                   "برگرفته از کتاب بار دیگر شهری که دوست می داشتم،

                                                                                                    اثر استاد نادر ابراهیمی"

 

**********

 

نخستین بار که آثار او را شناختم برای ام به مانند جرعه ای آب در بیابانی خشک بود. با نوشته های او دیگر گونه دیدن و نوشتن را آموختم. دیگر نمی توانستم بی تفاوت از کنار آدم ها بگذرم. آنچه در من نهفته بود را نوشته های او متبلور کرد. نمی توانستم بی تلاش دلجویی بگذرم وقتی خواندم: "پسرکی زمین می خورد. مردی صدایش را بلند می کند نه پسرک را." نمی توانستم آدم ها را با دارایی های شان بسنجم و من از او آموختم دیدن آدم ها را آنگونه که هستند و نه بر اساس آنچه دارند. وقتی بار دیگر شهری که دوست می داشتم را خواندم و یک عاشقانه ی آرام و چهل نامه ی کوتاه به همسرم را، چگونه ممکن بود عشق را به سان گذشته دیدن؟ آنجا بود آیینه ی دلم را صیقل دادم به دلدادگی کودکان، پیران، نیازمندان و آنان که وجودم برای شان ارزشمند بود. آنجا بود که دانستن ام از عشق، جدا شد از دانستن ام از بوسه های تهی از هستی. و من دو پاره شدم آنچه می اندیشیدم و آنچه می زیستم.

آتش بدون دود را بی وقفه سر کشیدم. و تمام تار و پودم جستجوی آزادی را، مبارزه ی با بندگی را آغاز کرد. مفهوم مبارزه برای آزادی را از او وام گرفتم. فقر را، تفاوت طبقاتی را، گرسنگی و نداری را، زندان و شکنجه و اعدام را. من از نادر ابراهیمی زیر باز سلطه نرفتن را آموختم. نه خود را بزرگ دانستن و نه دیگران را بزرگ تر. نه اطاعت ذلیلانه را و نه پرستیدن آنچه زمینی ست را. از خود او آموختم چون قدیسی به او ننگریستن و آثارش را منتقدانه خواندن. و با هر بار دیدنش افسوس می خوردم چرا به وقت سلامتی فرصتی برای گفت و گو نبود تا از او بپرسم پرسش های بی شمارم را. نوشته هایش همیشه حکایت از تغییر نگرشش داشتند. تغییراتی که تو را همراه می کردند برای ساکن نبودن و جاری بودن. برای دیگر گونه شدن.

و حالا او رفته است. حیرانم که چگونه تومور آن مرد بلند قامت با آن هیبت استوارش را از پای انداخت. حیرانم از این طبیعتی که قلم را از او گرفت و سال ها روحش را تشنه ی نوشتن نگه داشت. حیرانم از رفتنش. من بزرگ ترین تغییرات اعتقادی ام را مدیون او هستم. انگار کسی را از داست داده ام که هنوز منتظر نوشته ای معجزه گر از اویم تا رهنمایم باشد. حیرانی مرا پایانی نیست.

 

**********

 

و شما مهربان صبور که همیشه تعلل های مرا به دیده ی اغماض نگریستید، استاد فرزانه ابراهیمی عزیز! در این جا، چهلمین نامه ی همسرتان را باز می نویسم تا شاید یادتان نرود آخرین آرزوی آن بزرگوار را:

 

بانوی من!

یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست – یک روز عاقبت. نه با سفری یک روزه، نه با سفری بلند، بل با آخرین سفر. یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست – یک روز عاقبت. نه با کلامی کم توشه از مهربانی. خوشبختی، حد و حسابی دارد، بدیهی ست که دلیل مساله این است که انسان، در تفردش، در واحد محدود و کوچکی از زمان زیست می کند و آرزوهای فردی اش در محدوده ی همین زمان شکل می گیرد، حال آنکه ملت ها در بی نهایت زمان جاری هستند، و جهان نوشونده هر دم می تواند خالق آرزوها و آرمان های نو باشد.

محبوب من!

چگونه از تو بخواهم که برایم گریه نکنی؟ چگونه از تو بخواهم؟

می دانم که به هر حال، یک روز، قلبت را خواهم شکست، یک روز، به هر حال.

اما چگونه به تو بگویم که به حال بسیاری از ظاهرا زندگان می توانی زار زار گریه کنی اما نه به حال مرده یی چون من، به حال ماندگان، نه به حال رفته یی چون من.

مگر انسان از یک مهمانی دو روزه چه می خواهد؟

مگر انسان در عبور از کنار کوهستان های جنگلی رفیع، و دشت های سبز وسیع، چه توقعی دارد؟

مگر انسان از یک بهار، یک تابستان، یک پاییز، و یک زمستان چیزی بیشتر از چهار فصل دلنشین پر خاطره ی خوش خاطره آرزو دارد؟

مگر انسان از قدم زدنی کوتاه در زیر آسمانی اردیبهشتی، چه انتظاری دارد؟ بانوی بالا منزلت من!

در این دادگاه به صراحت گواهی بده تا مطمئن شوم که می دانی گرسنه از سر این سفره بر نخاسته ام و آرزو بر دل بار نبسته ام ...

مگر من سرزمینی را که عاشق عاشق عاشقش بودم، وجب به وجب نگشتم و با مردمی که دیوانه وش دوستشان می داشتم، ساعت ها به گپ زدن ننشستم؟

مگر در این روستا از رودخانه ماهی نگرفتم؟

و در آن، زیر سایه ی یک درخت پیر ننشستم و از قمقمه ام آب خنک ننوشیدم؟

مگر بر فراز بلندترین قله های میهنم، با تنی کوفته از خستگی و دلی سرشار از نشاط نایستادم، نخندیدم، و فریاد شادی برنکشیدم؟

(عزیزمن! به عکس ها نگاه کن! این عکس، مرا بر قله ی دماوند نشان می دهد. مربوط به دومین صعود است. چه تفاخری! یادت هست که در پنجاه سالگی برای سومین بار به قله ی دماوند دست یافتم – بعد از آن حمله ی قلبی "بسیار خطرناک"، و بعد از آنکه پزشکان خوب، خیلی محکم و جدی گفتند: "پس از این، هیچ صعودی ممکن نیست"؟ در همان روزگار نوشتم: دیگر هیچ آرزویی ندارم. در شصت سالگی، اگر بتوانم باز هم چند قله را در منطقه آذربایجان صعود کنم، البته خیلی خوب است؛ و اگر نشد و نبودیم هم مساله یی نیست. در جوانی این کار را کرده ییم ... )

مگر روزهای پیاپی، در کلبه های کویری، گیوه از پای در نیاوردم و بر سر سفره ی سرشار از سخاوت کویریان ننشستم؟

مگر شب های بسیار، تا سحر، کنار دریای مازندران، زیر سیلاب خوش صدای باران، زانوانم را بغل نکردم. به حباب های فسفری نگاه نکردم و لبریز از حسی غریب نگشتم؟

مگر، هر گاه می خواستم، تن به دریای شمال نسپردم و ساعت ها در آن غوطه نخوردم؟

مگر بر آب های سنگین و رنگارنگ دریاچه ی ارومیه قایق نراندم و در جزایر متروکش به دنبال صید تصویری جانوران، در یک قدمی لمشگاه آنها، در گوشه یی خف نکردم؟

مگر جنگل های شمال را، روزها و روزها، با کوله باری سبک نپیمودم و به صدای جادویی جنگل های سرزمینم گوش نسپردم؟

مگر سراسر خطه ی شمال را پای پیاده نگشتم و با آوازهای دوردست گیلکی، روح را تغذیه نکردم؟

مگر تمامی ساحل مقدس جنوب سرزمینم را، در کنار یک دوست، ماجراجویانه و دیوانه وار طی نکردم؟

مگر در سنگرهای خوبترین فرزندان وطنم چای نخوردم و عظمت بی کرانه ی ارواح عطرآگین آن دلاوران را احساس نکردم؟

مگر گل های وحشی ایران را به تصویر نکشیدم؟ از صدها پروانه عکس نگرفتم؟

و به دنبال بهترین زاویه برای ضبط تصویری از یک امام زاده ی پرت افتاده نگشتم؟

مگر در پناه تو، سالیان سال، قلم در خون ایمان خویش فرو نبردم و هزاران برگ کاغذ را آنگونه که خود می خواستم و باور داشتم، سیاه نکردم؟

من در این پنجاه سال، به همت تو، بیش از هزار سال زندگی کرده ام ...

آیا باز هم حق است که کسی بر مرده ام بگرید؟

و تو ... به خصوص تو، که این همه امکانات را به من بخشیدی

حق است که با یاد من، اشک به چشمان خویش بیاوری؟

انصاف باید داشت.

انصاف باید داشت.

من، به مراتب بیش از شایستگی ام، شیره ی زندگی را مکیده ام، و اینک، هر چه فکر می کنم، می بینم که جز شادی و آسودگی خاطرت، چیزی نمانده است که بخواهم، و این نامه، صرفا به همین دلیل نوشته شده است.

بگذار یک لحظه پیرانه سخن بگویم: بچه هایمان خیلی خوب هستند؛ به خصوص که در حد ممکن آزادانه رشد کرده اند – و درست. من هرگز آرزویی جز این نداشته ام که آنها با هنر آشنا باشند؛ یعنی با عصاره ی اندوه و عصاره ی شادی. غم، با چگالی بسیار بالا، شادی با غلظتی غریب: هنر همین است: موسیقی، نقاشی، ادبیات ... و بچه های ما، در سایه ی تو، با همه ی اینها، آنقدر که باید آشنا شده اند.

کسی که سهراب را دوست داشته باشد، شاملو را احساس کند، فروغ را بستاید، و هر شعر خوب را آیه یی زمینی بپندارد، چنین کسی، به درستی زندگی خواهد کرد ...

کسی که به کیارستمی شگفت زده نگاه کند، به زرین کلک با نهایت احترام، به صادقی با محبت، و آثار مخملباف را دوست داشته باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد ...

کسی که در برابر باخ، بتهوون، و موتزارت، فروتنانه سکوت اختیار کند، به تار جلیل شهناز، عود نریمان، آواز شجریان و ترانه ی "اندک اندک" شهرام ناظری عاشقانه گوش بسپارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد ...

کسی که مولوی را قدری بشناسد، حافظ را قدری بخواند، خیام را گهگاه زیر لب زمزمه کند، و تک بیت های ناب صائب را دوست بدارد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد ...

کسی که زیبایی نستعلیق و شکسته، اندوه مناجات سحری در ماه رمضان، عظمت خوف انگیز کاشیکاری های اصفهان، و اوج زیبایی طبیعت را در رودبارک احساس کرده باشد، چنین کسی به درستی زندگی خواهد کرد ...

شاید سخت، شاید دردمندانه، شاید در فشار؛ اما بدون شک به درستی زندگی خواهد کرد ...

عزیز من!

می بینی که از بابت بچه ها هم تقریبا هیچ نگرانی و رویای خاص ندارم.

رایکا، این گل کوچک، حتی  اگر یتیم بشود، یتیم خوبی خواهد شد.

پس باز می گردیم به تنها خواهش، آن خواهش بزرگ: با جهان، شادمانه وداع می کنم، با من عزادارانه وداع مکن!

و هرگز نیم نگاهی هم به جانب آن ها که بر مزار من زار می زنند و شیون می کنند، نینداز.

آنها مرا نمی شناسند و هرگز نمی شناخته اند.

در حقیقت، جز تو هیچ کس مرا چنان که باید نشناخته است و نخواهد شناخت:

سراپا عیب بودنم را

کم و کوچک بودنم را

و همچون شبنمی از خوبی و بر بوته ی بزرگ گزنه بودنم را

انصاف باید داشت عزیز من، انصاف باید داشت.

در زمانه ی ما و در شرایط ما، از این بهتر زیستن، برای کسی چون من، ممکن نبوده است. برای آنکه همیشه بر سر اندیشه یی پای می فشرد، البته در طول عمر دردهایی هست، و غم هایی، و اشک هایی، و بیکار ماندن هایی، و زخم خوردن هایی، و گریه هایی از اعماق؛ و نگو که چگونه می توانم اینگونه زیستن را خوب و شاید خوبترین نوع زیستن بنامم.

تو خوب می دانی ... سنگین ترین دردها، چون از صافی زمان بگذرند به چیزی توصیف ناپذیر اما مطبوع تبدیل می شوند، و جملگی تلخی ها به چیزی که طعمی بسیار خاص اما به هر حال شیرین دارند ...

بسیار خوب! همه ی اینها را گفتم، بانوی بالا منزلت من، فقط به خاطر آنکه از رفتنم متاسف نباشی، و گمان نبری که چیزی را فراموش کرده ام با خود ببرم، و حسرتی به دلم مانده است، و خواسته یی داشته ام که برآورده نشده. نه ... به خدا نه ... آنقدر آسوده خاطرم که باور نمی کنی، و راضی، و سبک بار، و بی خیال ... قسم می خورم؛ به هر آنچه مقدس است نزد من، و نزد من و تو، به خاک وطن قسم – آیا کافی ست – که اگر فرصتی باشد، در آستانه ی آخرین سفر، چنان خواهم خندید که پژواک آن شیشه های بسیار ضخیم و تیره ی دلمردگی و ناامدی را یکباره فرو بریزد ...

ای کاش به آنجا رسیده باشم که رهگذران، بر سنگ گورم، شاخه گلی بگذارند و از کنارم همچنان که زیر لب به شادی آواز می خوانند بگذرند؛ و این نیز آرزویی شخصی نیست. این "ای کاش" را برای همه ی مسافران این سفر محتوم می خواهم ...

حالیا، بانوی من!

به آغاز سخن باز می گردم: یک روز عاقبت قلبت را خواهم شکست – یک روز عاقبت. با  آخرین کلام. با آخرین سفر. اما آمرانه ملتمسانه از تو می خواهم که در آن روز، همه ی آنچه را که در این عریضه به حضورت معروض داشته ام به خاطر بیاوری – کلمه به کلمه، جمله به جمله – و نه به ظاهر بل در باطن نیز بر افسردگی خویش صادقانه غلبه کنی.

به یاد داشته باش که از تو بغض کردن و خود خوردن و غم فرو دادن و در خلوت گریستن و در جمع لبخند زدن نمی خواهم. این سفر را باورداشتن و برای راهی شاد و راضی این سفر، دستی شادمانه تکان دادن می خواهم.

بگو: آیا این درست است که ما به خاطر کسی شیون کنیم، بر سر بکوبیم، جامه ی عزا بپوشیم، ماتم بگیریم و به ختم بنشینیم که از ما جز خنده بر رفته ی خویش را توقع نداشته است؟

اینک احساس و اقرار می کنم که آرزویی مانده است – آرزویی برآورده نشده؛ و آن این است که تو را از پی مرگم اشک ریزان و نالان و فریاد زنان و نفرین کنان نبینم، همچنان که فرزندانم را، دوستانم را، یاران و هم اندیشانم را ....

 

**********

 

بنا بر گفته ی خانواده ی محترم استاد نادر ابراهیمی، مراسم تشییع پیکر ایشان، روز دوشنبه، ساعت ۹ صبح، از مقابل خانه ی هنرمندان خواهد بود.

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 20:51 |  لینک ثابت   • 

شنبه 28 اردیبهشت1387

شوخی دستی!!

فرزندم بی خیال ما شو! یه دفعه بی کار می شی می زنی وبلاگ ملت رو فیلتر می کنی که چی؟

ماجرا از این قراره که در غروب یک روز دل انگیز (یعنی همین امروز) بنده (با کارت پارس آن لاین) به اینترنت وصل شدم و همینجوری هوسی وبلاگم رو باز کردم دیدم فیلتر شده. متعجب مونده بودم چرا؟ با خودم گفتم احتمالا سانسورچی مشکل واژنی داشته از مطلب "واژن من" خوشش نیامده. عجب بیچاره ای هست این واژن نه اجتماع ازش دفاع می کنه، نه جنبش زنان و نه سانسورچی.

 به یکی دو تا از دوستان آن لاین گفتم یه چک بکنین من فیلترم گفتن نه! خلاصه باز همینجوری هوسی روی کلمه ی submit که بالاش نوشته اگه به نظرتون اشتباهی فیلتر شده اینو بزنین، کلیک کردم. بعد فکر کردم یه دفعه کمه باز رفتم صفحه رو باز کردم کلیک کردم.

خلاصه یکی دو ساعت بعد که وصل شدم دیدم خوبم. یعنی فیلتر بی خیال ما شده بود. به قول "آسا" الان خوشحالم.

پی نوشت: سانسورچی واقعا شورش رو در آوردی ، بذار از ذوقم یک روز بگذره! باز که فیلتر شدم.   submit دیگه کارساز نیست.  

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 21:56 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 16 اردیبهشت1387

روزای روشن خداحافظ/ سرزمین من خداحافظ!

این روزها اکرم مهدوی در انتظار اعدام است. اصل مطلب را می توانید در این لینک بخوانید و این نوشته به بهانه ی او بر صفحه آمده به امید آنکه شاید در این میان کسی حتی با کمکی اندک بتواند زندگی یک زن را به او بازگرداند.

                                                     

 

"قضاوتم نکنید، کمکم کنید"

 

بنگرید مرا، زنی در آستانه ی مرگ. دست گشوده بر پهنای هیچ. می کوبم بر بن بست فقر شاید کسی از آن سو ندای آزادی سر دهد.

بنگرید مرا، هر روز که می گذرد، طناب دار را بر گردنم تنگ تر حس می کنم و سحرگاه یکی از همین روزها که آسوده خفته اید در کنار فرزندانتان، به پیوندی ابدی با تار و پود این طناب خواهم پیوست. روزی که تنم در میان باد، چونان برگ پاییزی به این سو و آن سو می رود تا دستی برای همیشه به زمینم بیاندازد و آن سو تر پاپوش های زنانه ام، در انتظار پاهایی دیگر تا رهنمای دیار نیستی اش شوند.

بنگرید مرا، یک زن، که هیچ کس صدای دادخواهی اش را نشنید و تن خسته اش را در حرمسرای پیرمردی به حراج عدالت گذاشتند. از پس تن دادگی زن های دیگر، مرا افزودند بر این زن باره گی قانونی و هیچ قانونی دردم را، تلاش ام را برای رهایی از این درد جدی نگرفت. نه یک باره که به دفعات به سوی اشتراکی اجباری راندند زنانگی ام را. فریاد زدم مرا برهانید از این زندان. پاسخ آمد بمان و مطیع باش. گریستم جایی برای ماندن نیست صدا آمد جایی برای رفتن نیست.

و من این بار نه برای کشتن، نه برای خون بس زندگی ام، برای اندکی زندگی از آن دیگری مهر طلبیدم. می خواستم کمی، تنها کمی از آن همه عطری که شما استشمام می کنید در هوای داشتن ها و آزادی تان، تنها کمی از آن را در جانم حس کنم. می خواستم یک بار برای یک بار بدانم طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را. طعم دیده شدن را. کلید رهایی ام در چنگ قانون بود و من بی هیچ مقام انسانی در پی اش التماس می کردم اما آزادی گویا حق من نبود. از میان قفس دست هایم را پی چیدن شاخه ای گل رز، برای لمس گل برگ هایش، برای تجربه ی زندگی، به میان هوای زندگی بردم و دیری نگذشت که سرانگشتان وجودم قطره قطره سرخ گریستند.

بنگرید مرا، من با تمام معیارهای جامعه ی متمدن انسانی از حقوق اجتماعی ام، از زندگی، از آزادی، از حق نخواستن زندگی اجباری با یک مرد محروم شدم و به حکم همان معیارها به پیشواز مرگ می روم.

بنگرید مرا مردم، بنگرید و از یاد مبرید که فاصله ی میان آنچه هستم و آنچه خواهید بود به نازکی تار مویی ست و هیچ خود را بر کنار از همه ی این سیاهی ها ندانید. سیاهی وقتی بیاید همه را با خود به کام مرگ می برد مرا این گونه و شما را گونه ای دیگر. و سپیدی دستان مهربان است که استوار بر نگاه سیاهی خیره می شود، بی هیچ عقده گشایی فردی، سخن از حق زندگی می گوید و سیاهی را حلقه زن بر گرد خود به عدم می فرستد.

بنگرید این زن را که زندگی را از شما گدایی نمی کند تنها به یادتان می آورد همه ی ما روزی در همین دنیا قضاوت می شویم به بهای زندگی، و درست آن لحظه ی آخر، آن لحظه ی نفس نفس زدن به التماس هوایی دوباره، تنها خاطره ی یک زندگی دیگر که به دست شما سبز شد خون را در رگ های تان به جاودانگی جاری خواهد کرد.

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 18:58 |  لینک ثابت  

پنجشنبه 12 اردیبهشت1387

واژن من!

با گشت و گذاری در اینترنت برای پیدا کردن یک سری مقالات، به نمایشنامه ای برخوردم به نام تک گویی های واژن، اثر ایو انسلر. این نمایشنامه نویس، در طول چندین سال با زنان مختلف صحبت کرده و از آنها در مورد بخش ممنوعه ی وجودشان، واژن پرسیده است. هر سال این نمایش توسط هنرپیشه های سرشناسی اجرا و هر بخش توسط یک نفر خوانده می شود.

نگرش زن ها به واژن شان بسیار قابل توجه است. نگاهی که گاه مملو از انزجار، گاه بی توجهی و گاه انکار است. کسی به وضوح نام این منطقه ی ممنوعه را نمی گوید. شرم فرهنگی غالب در طول سال ها مانع از این می شود که این بخش از بدن به رسمیت کلامی شناخته شود.

این مساله متعلق به کشور خاصی نیست، اگر چه در کشورهایی مثل ایران، چنین ممنوعیت های نانوشته ی فرهنگی و البته سنتی بیشتر است. اینجا به طور کلی صحبت از سکس و اندام جنسی دشوار است. حتی در جمع های دوستانه هم این بحث ها به سختی و در فضایی سنگین صورت می گیرد. انگار گفتن از تمایلات جنسی، از مشکلات و بیان سوال ها، رویکردی سبک و مادی گرایانه است که در خور مجامع روشنفکر نیست و اصولا چنین وانمود می شود که آنچه در خفا و در چهاردیواری اتاق خواب اتفاق می افتد گاه آنقدر مقدس و گاه آنقدر بی ارزش است که صحبت از آن، انزوای اجتماعی را به همراه می آورد.

و البته در همان چهاردیواری هم آن دو نفری که تن عریان همدیگر را هر ثانیه شاهدند و خصوصی ترین بخش های وجودی هم را لمس می کنند از بیان کلمات عریان غالبا ناتوانند. بسیاری زن ها صامت بودن را در طول رابطه ترجیح می دهند تا مبادا در اندیشه ی مردشان و یا حتی بخش والد روان شان، موجودی شهوانی جلوه کنند. آن ها در طول زندگی همیشه پستان های شان را سینه نامیده اند و واژن را آن جا، و شاید جز در مواقع اضطراری مراجعه به دکتر زبان به بیان این کلمات نیالوده اند. حتی وقتی برای اپیلاسیون (برداشتن موهای زائد بدن) به آرایشگاه مراجعه می شود می پرسند می خواهی کجاهای بدن را تمیز کنی؟ دست، پا و ...؟ و قسمت اضافی را؟ یا آن جا را؟ شرم گاه را؟ جایی گمنام که گویی به واقع اضافی تلقی می شود. یا شرمی در نامیدن و پذیرش آن نهفته است.

از طرف دیگر لمس اندام  نیز به همان اندازه نامیدن شان دشوار و غیر ممکن به نظر می آید. در سال های اولیه ی زندگی، وقتی دست های کودک برای شناخت بدنش بینی و دهان و پا را لمس می کند اگر به سمت اندام جنسی اش برود بلافاصله توسط دست بزرگترها به جهتی دیگر راهنمایی خواهد شد. گویی این قسمت از بدن تنها قسمتی ست که نیاز به شناخته شدن ندارد. پس از سنین کودکی نیز نوجوان و جوان که با مفاهیمی مانند خودارضایی آشنا می شود از ترس محکوم شدن به انحرافات تعیین شده توسط شاخص های دیگر و نه علم، حتی از لمس طبیعی بدن خودداری می کند. و این در دخترها بیشتر از پسرها ست. ترس از آسیب بکارت، و به طور کلی ناشناخته های بدن، دختر را محدودتر می کند تا آنجا که وقتی به دنیای زنانه هم قدم می گذارد سال ها بدون اینکه معنای ارگاسم را بداند تن خود را پیشکشی برای عشقش قرار می دهد و ارضای مردش برای او کافی ست.

این مساله جای بحث مفصلی دارد که شاید در جای دیگر بدان بپردازم. زیرا اساسا چرایی ارتباط جنسی در زنان در جامعه ی ما برگرفته از فرهنگی ست که بدن زن را نگهدارنده ی ارتباط با مرد می داند و نه یک سوی تجربه کننده ی لذت. بکارت را به مثال پیشکشی برای مردی می داند که قرار است بدن زن را تصاحب کند و برای این نیمه خدا خونی باید ریخته شود. بنابراین زن، مخفی مانده ترین بخش وجودش را در اختیار مرد می گذارد تا در ازای آن عشق دریافت کند. به مثابه معامله. کالای گران بهایی داده می شود تا گوهری دریافت شود. اما آیا این داستان حقیقتی فراتر از رویاهای ما دارد؟ آیا خشونت، تجاوز و استثمار، بی ارتباط با چنین رویکردی است؟ نوشتاری دیگر می طلبد.

آنچه می خواهم در اینجا بگویم اجتناب ما از کلمات است. اجتنابی ناشی از نپذیرفتن زنانگی. زنان بی شماری تا میان سالی و گاه تمام عمرشان یک بار هم واژن خود را ندیده اند. پستان های شان را لمس نکرده اند و از تمایلات جنسی شان با کسی سخن نگفته اند. از مراجعه به دکتر برای معاینات سالانه ی پستان ها و یا واژن و رحم شان گریزانند تا مبادا کسی یادآور مناطق ممنوعه شود.

آنچه مربوط به اندام جنسی زن است همیشه در خفا ست. نامش. شکلش. حتی پوشش آن هم در مغازه هایی با پرده های بلند به فروش می رود. در حالی که برعکس آن برای اندام جنسی مردانه صادق نیست. ممنوعیت، زنانه است. از نام زن آغاز می شود و تمام بدن و پوشش او را در بر می گیرد.

و البته که شکننده ی این ممنوعیت هم خود ما زنان هستیم. تنها کافی ست کمی خود را ، بدن مان را و زنانگی مان را بشناسیم و دوست داشته باشیم. از آن سخن بگوییم. پستان، واژن، کلیتوریس بخش های زیبای بدن ما هستند که مانند دست و پا و چشم نیاز دارند دیده شوند، دوست داشته شوند و مهم تلقی شوند. ما زنان باید مالک داشته های خودمان باشیم و اگر روزی خواستیم، آن را نه به خاطر کسی که برای خاطر خودمان، برای تجربه ی لذتی که نیاز طبیعی مان است به اشتراکی انتخابی و نه اجباری بگذاریم.

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 21:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه 6 اردیبهشت1387

 

گاه خودم را از دور نگاه می کنم.

انگار از بالای صخره ای بر زنی می نگرم تنها، تکیه بر سنگی عظیم، گیسوان سپرده بر باد، خیره بر دورترها. دست هایم را پیش می آورم تا با نوازشی نسیم را به یادش بیاورم اما گویی که در خیالش با افق یکی شده و دیگر هیچ باز نمی شناسد.

و گاه زنی شب زده، نشسته در ابتدای هم آغوشی موج و ساحل، نیمی در آب و نیمی رها، سکوتی ترک خورده به کوبش امواج و عظمتی تاریک و بی نهایت.

و گاه میانه ی بیابانی بی انتها، دست گشوده بر شرق و غرب ناباوری به انتظار معجزه ی باران.

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 1:48 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 21 فروردین1387

31

خوب این هم از روز 31 سالگی. امسال خودم رو به جایی دعوت نکردم. فقط دی روز رفتم شهر کتاب و دو تا کتاب برای خودم هدیه گرفتم. یکی مجموعه داستان شب های چهارشنبه نوشته ی آذردخت بهرامی و یکی هم حکومت انتخابی اثر جان استوارت میل، ترجمه ی علی رامین که بسیار هم روان هست.

صبح که چشام رو باز کردم یه عالمه اس.ام.اس تبریک دریافت کردم و تماس های تلفنی دوستان. کلی ذوق کردم وقتی دیدم هنوز توی یاد این همه آدم هستم. ممنون.

این روزا در حال دیدن سریال lost  وsex and the city  هستم و بی تردید از بهترین سریال های که تا به حال دیدم. حال و هوای sex and the city کاملا زنانه هست و شاید از نظر مردها خوشایند نباشه اما دلم می خواد همه ی زن ها ببینند.

یه حسی این چند روز دارم که زیاد خوب نیست. انگار زندگی ول کن حال گرفتن از من نیست. ولی این نیز می گذرد، مثل همیشه.

فروردینی های عزیز، سپیده جانم، سارا لقمانی و الناز انصاری عزیزم تولدتون مبارک! و همچنین بقیه ای که یادم نیست.

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 23:33 |  لینک ثابت  

یکشنبه 18 فروردین1387

وقتی پسربچه ها مرد می شوند !

اول:

یکی از سه قلوها پسر است. هر سه به مهدکودک می روند. می گوید از دخترها خوشش نمی آید. احساس قدرت می کند. به آن یکی قلی که مظلوم تر است زور می گوید و لگد می پراند این یکی قل دختر که قلدرتر است کم نمی آورد و در مقابلش ایستادگی می کند. چهار سالشان نشده است هنوز. پسرک اما سرشار از مردانگی کاذب است و حس منفی به دختر بودن.

 

دوم:

می گوید دخترک برای اینکه بتواند در میان گروه پسرانه ی برادر و دوستان برادرش دوام بیاورد باید نشان دهد که از رنگ صورتی بیزار است. دختر بودن را کنار بگذارد. و البته که همچنان با وجود تمامی این سازش ها باز هم دختر محسوب می شود و سهم کوچکی از بازی های پسرانه دارد. صحبت از بچه های هفت، هشت ساله است. پسرانی که مرد بودن را افتخار و برتری می دانند.

 

سوم:

امسال شش سالش تمام می شود. باهوش و پر حرف است. می گوید من زن ها را دوست ندارم. با حیرت نگاهش می کنم که چرا؟ می گوید عقل مردها بیشتر کار می کند. پول، قدرت، خانه و ماشین مال مردهاست. می پرسم این ها را چه کسی به تو گفته است؟ (می دانم مادر و پدرش اهل این تبعیض ها نیستند) می گوید از تلویزیون شنیده ام. (او عاشق سریال های تلویزیونی ست). کنارش می نشینم. می گویم تو فکر می کنی چگونه به دنیا آمده ای؟ مادرت تو را 9 ماه در شکمش حمل کرده و تو زاده ی وجود یک زنی، پس چطور از مادرت بیشتر می فهمی؟ چطور یک مرد می تواند از وجود کسی به دنیا بیاید و آن مرد از آن زن برتر باشد؟ (برای این سن مکالمه ی دیگری به ذهنم نرسید). کمی سکوت کرد و گفت: خوب می دانی، به نظرم پدرم به مادرم یاد داده است که چطور مرا به دنیا بیاورد. ظاهرا بحث این گونه به جایی نمی رسید. فکری به ذهنم رسید و گذاشتمش برای روزی که به خانه شان می روم. وقت خداحافظی با لبخندی شیطنت آمیز می گوید خداحافظ خانمی که کمتر از مردها می دانی.

 

چهارم:

صدای ناظم مدرسه تمام محل را پر کرده است. روز اول بازگشایی مدارس بعد از تعطیلات است و او دارد قدرت نمایی می کند. از غیبت می گوید و اینکه حتی اگر در حال مرگ باشند باید به مدرسه بیایند تا او تشخیص بدهد می توانند بروند خانه یا خیر. می گوید اگر کسی از حضور در کلاس غیبت کند فقط پدرش می تواند آن را موجه کند و نه هیچ مادری مگر اینکه پدر فوت کرده باشد و این جمله را نه یک بار که چندین بار تکرار می کند.

 

از عصبانیت گوشی تلفن را بر می دارم تا به مدرسه زنگ بزنم. صدای اولین بوق که می آید می مانم که به چه کسی چه باید بگویم؟ به کدام شان؟ به مخاطبانی همه مرد که هنوز آنقدر نمی فهمند این جملات چه تاثیری بر پسران نوجوان می گذارد. پسرانی در مقطع راهنمایی که این گونه پدر را قدرت مطلق می شناسند و او را صاحب اختیار در همه ی امور و مادر تنها خدمتکار و معلم سرخانه.

حیران مانده ام از این همه حماقت که نه موروثی بلکه اکتسابی ست و فراگیر. تلویزیون را تحریم می کنی از مدرسه ها سر در می آورد. مدرسه ها را معترض می شوی خانواده می شود الگو. خانواده را آموزش می دهی قانون تو را به جرم اقدام علیه امنیت ملی محکوم می کند.

حیران مانده ام میان این همه تضاد و مردسالاری که چون بیماری مسری کودکان را هم آلوده کرده است.

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 0:6 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 7 فروردین1387

این روزها

بعد از مدت ها سه تا فیلم دیدم که ذوق کردم. حس خوبی بود از اینکه پیام هایی رو که نیاز به شنیدن داشتی بالاخره از یه جایی بشنوی. بیست و یک گرم، فرانکی عزیز و Once فیلم های خوبی که ارزش دیدن و فکر کردن دارند.

این روزها نیاز شدیدی به یک فریاد گنده دارم. از دوم عید به این طرف، مسائلی برام پیش آمد که نمی دونم با کدوم بخش روانم تونستم ردشون کنم. دلم می خواست یکی بشینه جلوی روم و من فقط حرف بزنم و چراهام رو بپرسم، و تازه اون موقع فهمیدم چقدر درون پیله ام فرو رفته ام و به هیچ کس نمی تونم این حرف ها رو بگم. انگار چند سال پیر شدم این روزها. به هر حال مثل همیشه دستم رو به دیوار کناری گرفتم و ایستادم. آینه رو گرفتم مقابلم و مدام با خودم حرف زدم. راه های مختلف رو به خودم نشون دادم و گفتم انتخاب کن. ولی عجب کار سختی بود.

و بالاخره باز هم مثل همیشه درمانگر نهایی، فیلم، به کمکم آمد تا مفاهیمی رو درونی کنم. دلم یه کم رهایی می خواد. دلم می خواد یکی محکم در آغوشم بگیره و احساس امنیت کنم و شاید کمی بخوابم.

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 12:46 |  لینک ثابت   • 

شنبه 3 فروردین1387

عید شما مبارک!

برای من هیچ وقت آشتی با مراسم دید و بازدید عید جای خود را باز نخواهد کرد. آدم هایی که سال تا سال نمی بینی شان و به ناگه بعد از روزی به نام سال جدید، می شوند فامیلت تا دوباره سال آینده نگاه در نگاه شان لبخندی ملیح بزنی. از همه این ها و هزاران حس نمی دانم دیگر که بگذریم، سکون رویکرد آدم ها به زندگی در طول همین سال های یک بار دیدن تعجب آور است. انگار قد یک عده آدم کوچولو بلند تر می شود و عرض شان پهن تر و البته عده ای دیگر هم خمیده تر و به زمین نزدیک تر، و بعد همان حرف های کودکی را که از آدم خمیده های حالا می شنیدی از آدم بزرگ شده ها می شنوی بدون هیچ تغییری و حتی افزودن یک واو.

بچه که بودیم در مقابل هر یک مهمان نوازی، این دعای خیر همیشگی را می شنیدیم که عروس بشی دخترم، هر چند خیلی زود فامیل به این نتیجه رسید که با یک جانور سرکش طرف است که با هر بار گفتن این جمله، نگاه کودکانه اما گستاخش را به چشمان طرف مقابل می دوزد و می پرسد یعنی به غیر از عروسی کردن کار دیگه ای نیست انجام بدم؟ و مهمان بیچاره هم مستاصل در مقابل یک وجب بچه لبخندی می زد و برای عوض کردن بحث چیز دیگری می گفت. بعد از مدتی دیگر کسی این دعای خیر را بدرقه راه نکرد و وقتی دخترهای فامیل، کوچکتر و بزرگتر، نفر به نفر راهی خانه ی بخت شدند، این نتیجه حاصل شد که این یکی ازدواج بکن نیست. از همه جالب تر تاکیدی هم پشت بندش پدیدار شد بر این باور که از مردها بدش می آید.

حالا هم که دیگر سال ها گذشته، از آنجایی که همیشه باید جمله ای مبنی بر توجه به ازدواج تو باشد می گویند: "وای چه کار خوبی کردی ازدواج نکردی" و این یعنی "آخی اشکال نداره حالا، کاریه که شده" یا "ای بابا ازدواج همچین چیز تحفه ای هم نیست، نشد هم نشد غصه نخور." و البته که این جمله هنوز در موردت به کار می رود: "می دانی فلانی هم ازدواج نمی کند مثل تو از مردها بدش می آید" و تو می مانی حیران وقتی به تعداد دوستان و همکاران مردت نگاه می کنی، به روابط عادی و متعادلت، می بینی تنها به این دلیل به مرد گریزی محکوم شده ای که در زمانی، جایی آنقدر دلت کسی را نخواسته که حاضر شوی شراکت سال های آینده را بپذیری و یا اساسا هنوز پاسخی برای ابهاماتت در مورد این اشتراک پیدا نکرده ای.

بخش خوب ماجرا این است که درست همین آدم ها، وقتی در زندگی مشترک شان به بن بست می خورند زنگ تلفن تو را به صدا در می آورند و به قول خودشان خرد منصفت (و نه دیگر مرد گریز) را برای رسیدن به یک نتیجه عادلانه کمک می طلبند.

من از تضادهای درون آدم ها هم در حیرتم. دخترها و پسرهای جوان با هزار تلاش و ترفند و دلبری و ... بالاخره بر سر سفره معروف می نشینند و با رویاهایی شیرین بله می گویند و یک سال بعد در جمع های خاله زنکی و عمو مردکی صحبت از ریشه کن شدن نسل مردها و زن ها می کنند. با این تفاوت که زن ها از "مرده شورشان را ببرند مردها همه یک جورند" سخن می رانند و مردها با ادعای فشار زندگی و نفهمی و مصرف کننده بودن زنان از قربانی شدن زندگی مردانه شان. این شیوه قربانی نمایی در ما ایرانی ها جایگاه خاصی دارد. زن قربانی، مرد قربانی، کارمند قربانی و مردم قربانی . شاید این نگرش برای جلب توجه و مهر طلبی آسان تر باشد تا حرفی نو زدن و بیان خواسته ها. وقتی آدم خودش را قربانی جلوه دهد دیگر تکلیفی برایش باقی نمی ماند. می شود موجودی منفعل. عجب آنکه، همین زن های شاکی، همچنان نه تنها برای دختران شان که دخترهای دیگر هم دنبال شوهر می گردند و مردها هم اگر پا بدهد از لزوم تجربه های دوباره و جدید می گویند.

همه ی این ها بخش عمده ای از فرهنگ نامشخص مان را تشکیل می دهند. مشکل ما در این مملکت فقط قانون و استبداد نیست، فرهنگ تهی که در طول سال ها میان مان پا گرفته، ویرانی بیشتری را با خود آورده است. این فرهنگ نیست، عین بی فرهنگی ست. بیشتر مردم نمی دانند برای چه ازدواج می کنند، بچه دار می شوند و یا دعوا می کنند، جدا می شوند، خیانت می کنند فقط می دانند که شده است مثل زندگی گذشتگان که سرشار بوده از همین شده ها. طرف اعصاب بچه داری ندارد می شود مادر، پدر و بعد به عالم و آدم فحش می دهد از جمله به خود بچه. مردی که به قول خودش هنوز جوانی نکرده به خاطر همخوابه ی همیشگی داشتن می شود آقای داماد و هنوز در خیابان برای زن ها چراغ می زند. مرد زن دار، زن شوهر دار که خانواده می شود چتر حمایتی برای حفظ آبرویش.

و تازه چقدر همه ی مان با آن کت و شلوارها، کراوات ها و لباس های نو متشخص می شویم و خوشبخت نما وقتی پا روی پا بر مبلمان حماقت بشری در کنار مفهوم اشتراکی موروثی می نشینیم و می گوییم عید شما مبارک!

 

 

پی نوشت: با هر بار خواندن این مطلب شوکه می شوم:

در جهان، حدود 4 میلیون نفر در سال 2006 مبتلا به اچ.آی.وی شده اند که نیمی زن و نیمی مرد بوده اند. و اکنون بیش از 33 میلیون نفر با اچ.آی.وی در دنیا زندگی می کنند. در هر 15 ثانیه، یک جوان 15 تا 24 ساله به اچ.آی.وی مبتلا می شود. در هر دقیقه بر اثر ایدز چهار کودک یتیم می شوند و در هر دقیقه یک کودک می میرد.

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 12:56 |  لینک ثابت   •