تبليغاتX
کوله بار

یکشنبه 28 بهمن1386

آگاهی از حقوق یعنی تبلیغ علیه نظام؟

رها (راحله)! آن جا که می روید مدام با هم باشید، از هم جدا نشوید. رها جان! هوای نسیم را داشته باش. این آخرین جملاتی بودند که توانستم تلفنی به رها بگویم. با نسیم هم صحبت کردم. دل خوش بودم برای دیدن شان در آخرین دقایق حضور در جلوی دادگاه انقلاب اما دیر رسیدم. پروین اردلان و همسر نسیم و بقیه ی کمپینی ها، آرام آرام از پس بدرقه ی آن دو به سوی اوین، می آمدند که زندگی را با انتظار برای دو عزیز دیگرمان شروع کنند. اوین گویا بدون فعالان حقوق زن چشم بر هم نمی گذارد. شاید روشنایی خرد است که بی سابقه و به یک باره تابیدنش را بر بند عمومی زنان آغاز کرده است.

رها را یک سال بیشتر است که می شناسم و نسیم را کمتر. رها مصداق شیطنت های کودکانه است که بی آلایش می دود در پی آینده و تلاش می کند برای به دست آوردن آرامشی که به نظر دور می آید. روزهای خوبی را با هم سپری کرده ایم. هر چه عکس خوب دارم کار اوست که با هنرش مرا در برابر خودم به تصویر کشید. دوستش دارم. از اعماق وجود بسان خواهری کوچک تر دوستش دارم اما این روزها که در اوین به سر می برد اصلا نگرانش نیستم. برای اینکه می دانم همان سادگی و کودکی اش چنان سرشار از تجارب سخت است که از درون محکمش کرده و شاید این ها هیچ نباشد در برابر روزهایی که تنهای تنها آن همه مرارت و ناباوری را پشت سر گذاشته است. روح بی نهایت رها هیچ دلشوره ای باقی نمی گذارد و می دانم وقتی بیاید مطالب و خاطراتش رنگ دیگری بر وبلاگش خواهند زد.

نسیم را وقتی اولین بار دیدم از زیبایی چشم ها و رنگ مو و مدل لباسش نوعی خوشی جوانی در دلم جوانه زد. آرام زنی که آرامشش بخشی از وجودم را به تفکر وا می دارد. هنر در او نمایان است. خوب می داند چه می خواهد و چه تلاشی باید برای خواسته هایش داشته باشد.

این دو، روز پنج شنبه در پارک دانشجو بازداشت شدند. آنها در کنار تئاتر خیابانی در مورد حقوق زن، می خواستند از مردم در رابطه با کمپین امضا جمع کنند. جایی که هم بحث از چند همسری بود و هم ظلم قانونی که بر زنان صورت می گیرد شکلی نمایشی به خود گرفته بود، رها و نسیم هم می خواستند با بیان دوباره ی همین قوانین به مردم بگویند بیایید از راهی مدنی و مسالمت آمیز به قوانین تبعیض آمیز اعتراض کنیم. اما بازداشت شدند، جرم شان تبلیغ علیه نظام و حکم شان بیست میلیون تومان وثیقه است. و سوال اینجاست که آیا آگاهی مردم از حقوق شان به معنای عناد و تبلیغ علیه نظام است؟ آیا حقوق زنان، نوشتن از آن، اعتراض به تبعیض ها تبلیغ علیه نظام است؟ آیا نظام که این چنین همه چیز را علیه خود می بیند به جای مبارزه ی با خواسته های بر حق نمی تواند اندکی در مورد این مطالبات فکر کند و به گفت و گو بنشیند و به جای آنکه زندان هایش را پر و خالی کند قوانین را تجدیدنظر کند؟ تهدید، زندان و ضرب و شتم و مرگ از راه های پاسخ گویی به افزایش آگاهی عمومی ست اما اندکی آرام نشستن و نگرشی دوباره به راه آمده و انعطاف پذیر بودن برای پاسخ گویی مثبت به مطالبات بر حق نیز می تواند راه دیگر باشد. راهی که رو به سوی آینده، زندگی آرام و برابری دارد و نه تبعیض و اعتراض.

 

انتقال راحله عسگری زاده و نسیم خسروی به زندان اوین

 من دیدم صورت «رها» و «نسیم» چطور نور بالا می‌زد

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 19:30 |  لینک ثابت   • 

جمعه 26 بهمن1386

بگذارید اعتراف کنم!

بگذارید اعتراف کنم که خودم را زده ام به کوچه ی علی چپ! می خواهم مثل مردم دیگر زندگی کنم. دغدغه های اجتماعی ام را بگذارم در کوزه! به روی خودم نیاورم لجن، کل زندگی مان را گرفته است. به روی خودم نیاورم سیاهی، روز به روز سایه اش را گسترده تر می کند و ما روز به روز بز وارانه تر از گذشته، به زندگی نگاه می کنیم. سرم را به همان ترتیب بز منشانه به چیزهای روزمره گرم می کنم و درست آن زمانی که دستم می رود برای نوشتن از درد جامعه ام، رو بر می گردانم و به روزمره گی ام ادامه می دهم.

بگذارید اعتراف کنم. این روزها فیلم می بینم، کتاب می خوانم، خرید می کنم و زندگی را به روش عادی به سوی مرگ می روم. چیزی نمی نویسم. حرفی نمی زنم. نمی بینم پسرک ده ساله ای را که ترک موتور مرد میانسال سوار می شود و حین سوار شدن، به ظرافت، بسته ای کوچک اندازه ی یک آدامس در دست او می گذارد. آن مرد سر چهار راه را هم ندیدم که در تاریکی شب، کاری مشابه می کرد و آن زن آن طرف تر که با پیشنهاد بیست هزار تومانی از پس مردی روانه شد. من هیچ چیز ندیده ام و نمی بینم. خیالتان راحت! من معنای کامل امنیت ملی هستم.

من حتی صدای درد دانشجویان مملکتم را در زندان های شهر نمی شنوم. دیگر منتظر آزادی آن سه امیرکبیری معروف نیستم. دیگر دم در اوین هم نمی روم برای آزادی آدم هایی که بهای آزادی مرا می دهند. می دانید، این روزها من بی نهایت به گاو شبیه ترم تا بز. گاو ماده ای که صبح از خواب بیدار می شود، با لبخندی ملیح چای در لیوانی زیبا می خورد، موسیقی اش را گوش می دهد و خوب می چرد و گاه می گوید: ما ا ا ا ا  و گاه می گوید: آه ه ه ه ه ه.

اپیکور می خوانم، فوکو، کامو و ... . پاهایم را روی پا می اندازم، اداهای روشنفکرمآبانه در می آورم، بسیار جذاب سخن می رانم و در آیینه ی دست شویی خودم را بالا می آورم. عینک هم که می زنم بیشتر شبیه آن طرف آبی ها می شوم که نشسته اند و تریبون های آزاد به دست می گویند لنگش کن. باور کنید کار سختی نیست. نه تئوری قوی ای ارائه می دهم و نه عمل درستی، اما خوب چرت می گویم. این از تنها هنرهای آدم هایی مثل من است. دیگران می کارند و ما خوب نشخوار می کنیم.

این روزها آنقدر جذاب شده ام که حتی کودک خیابانی میدان هفت حوض هم دلم را نمی لرزاند و یا آن خیابان خواب سرما زده که ترک به ترک پوستش گرمای اتاق خوابم را بر فرق سرم می کوباند.

راستی آقایان این لباس حماقت را به تن من می پسندید؟ سفید با لکه های جوهری مشکی. به جان شما من از این همه گاو بودن لذت می برم. نه از زنان می نویسم و نه از مردان. نه از کودکان. نه از فقر. نه شکنجه. نه درد. نه سنگسار.

به من چه دو زن در آستانه ی سنگسارند. به من چه چاله های بزرگی در انتظار در آغوش گرفتن تن آن دویی هستند که به میل مردشان زندگی نکرده اند. به من چه آن چه که شما می کنید را اگر ما انجام دهیم فاحشه خطاب می شویم و شایسته ی سنگ. شما سرور ما هستید و ما کنیزکان در مطبخ مانده ی محتاج دست مرحمتی که نفقه را بدهد و برود پی زنباره گی اش.

یادم نرود، یکی از سنگ ها را به من بدهید. می خواهم من هم بر این سیاه بختان ملعون سنگ بزنم. بر زنانه گی شان. بر بودن شان. آنها لکه ی ننگی هستند که کثافت مردان زندگی مرا هم نمایان می کنند. آخر می دانید، مردان زندگی ما زنان همه خوبند اما وقتی یک زن، آیینه ی تمام عیارشان می شود گند وجودی شان می زند بالا و ... . آیینه را باید شکست. دختری که سقط جنین می کند را باید مجازات کرد. پرده ی بکارت دریده شده را باید دوخت تا نبینیم خواستن و خواسته شدن را. تن زن صاحب دارد و صاحبش اگر نه پدر و شوهر و برادر و همه ی غیرتمندان فامیل است که دولت است، حکومت است، آقایان قاضی و مجری و نیروی انتظامی و همه است. تن زن زمین است و مالک می خواهد. و تن مرد، دانه ای که پاشیده می شود و بی اختیار و آزاد. مگر نه اینکه عمری ست حوا نفرین می شود از پس راندنمان به زمین. آدم که گناه کار نبود. و چقدر دلم می خواهد سیب بچینم از هزاران درخت.

گفتم که این روزها من سخن ور خوبی شده ام. این از ملزومات روشنفکری است و انسان متمدن کسی ست که خوب و بی دغدغه همه را مثل خود گاو بپندارد و در چراگاه سر سبز آزادی خوب بچرد. من درکشوری آزاد زندگی می کنم. من آزادی بیان دارم. من آزادم. آزادی عجب نعمتی ست وقتی وسعت زندگی، اندازه ی چهارمتری اتاقت است.

 ..........................................................................

بازداشت راحله عسگری زاده و نسیم خسروی، دو عضو کمپین یک میلیون امضا

 

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 0:13 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 25 بهمن1386

ولنتاینم مبارک !!

 

از دی شب، بیشتر دوستان اس.ام.اس زده اند و ولنتاین را تبریک گفته اند. کاری به خارجکی و ایرانی بودن این روز ندارم، همین که روزی ست که مردم به یاد محبت و ابراز آن می افتند خوب است.

من هم امروز محبتم به خودم گل کرد و بعد از ظهر، دو هدیه ی خوب برای خودم گرفتم J ولنتاینم مبارک !!

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 22:49 |  لینک ثابت  

چهارشنبه 24 بهمن1386

اهدای جایزه‌ی معتبر بنیاد اولاف پالمه به پروین اردلان

تغییر برای برابری:

جایزه‌ی معتبر بنیاد اولاف پالمه در سال ۲۰۰۷، به ژورنالیست و فعال جنبش زنان ایران، پروین اردلان اهداء شد. اردلان از پایه‌گذاران مرکز فرهنگی زنان و از اعضای اولیه کمپین یک میلیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز است. او که سردبیر نشریه‌ی اینترنتی تریبون فمینیستی ایران و عضو تحریریه‌ی مجله اینترنتی زنستان، ارگان‌های تعطیل شده‌ی مرکز فرهنگی زنان بوده، در حال حاضر عضو تحریریه سایت تغییر برای برابری است.

بنیاد یادبود اولاف پالمه برای ایجاد تفاهم بین‌المللی و امنیت مشترک، در سال ۱۹۸۷ به منظور پاس‌داشت تلاش‌های بشردوستانه‌ی پالمه، نخست وزیر پرآوازه‌ی سوئد تاسیس شد. پالمه از سال ۱۹۶۹ تا ۱۹۸۶ که ترور و کشته شد، به مدت شانزده سال رهبر حزب سوسیال دمکراسی سوئد و طی دو دوره نیز نخست وزیر بود.

بنیاد اولاف پالمه اعلام کرد جایزه‌ی سال ۲۰۰۷ این بنیاد به پروین اردلان اهداء می‌شود. دلیل تعلق جایزه به اردلان، تلاشِ موفق او در تبدیل خواست برابرْحقوقیِ زنان و مردان به یکی از وجوه اصلی مبارزه برای دموکراسی در ایران ذکر شده است. امری که به سهم خود باعث شده است ابعاد اجتماعی و جغرافیاییِ جنبش زنان برای کسب آزادی‌های مدنی و حقوقی، گسترش چشمگیری بیابد. در بیانیه‌ی مطبوعاتی بنیاد یادبود پالمه از اردلان به عنوان یکی از چهره‌های شاخص جنبش زنان ایران نام برده شده است که در منطقه‌ای بحران‌زده، با فعالیت‌ها و تلاش مجدّانه‌اش، الگوئی است برای راه‌کار‌های مبتنی بر گفتگو و دمکراسی. در بخشی از این بیانیه آمده است:
"پروین اردلان با وجود تهدید، آزار و پیگرد، با پشتکار و سماجت به مبارزه برای دستیابی به آرمان‌هایش ادامه داده است. او و سایر زنان فعال جنبش، با اتخاذ شیوه‌هایی مبتکرانه، موجب افزایش حمایت از خواست برابرْ‌حقوقی شده‌اند. کمپین جاریِ یک ملیون امضاء برای تغییر قوانین تبعیض‌آمیز، یکی از این نمونه‌های موفق است."

بنیاد اولاف پالمه کار و تلاش سرسختانه و مستمر این زنان را به عنوان نمونه و سرمشق دمکراسی و صلح‌ در منطقه‌ای پرآشوب و بحران‌‌‌زده، شایسته‌ی توجه بین‌المللی دانسته است.

هر سال در سی‌ام ماه ژانویه، سالگرد تولد پالمه، جایزه‌ی ویژه‌ای به نام "جایزه پالمه" به فرد یا افرادی که در جهت اهداف بشردوستانه و ترقی‌خواهانه‌ي اولاف پالمه فعالیت کرده باشند اهداء می‌شود. از زمان تاسیس این بنیاد تا کنون، افراد و سازمان‌های مختلفی موفق به دریافت این جایزه‌ی معتبر شده‌اند. نخستین جایزه‌ی پالمه، به خاطر مبازرات شجاعانه و مدّبرانه‌ی کارگران سیاه‌پوست اتحادیه‌ی کارگران معدنکار آفریقای جنوبی برای دستیابی به حقوق و ارزش‌های انسانی، در اختیار کیریل رامافوزا، رهبر وقت این اتحادیه قرار گرفت.

جایزه‌ی سال گذشته‌ی بنیاد به صورت مشترک به کوفی عنان، دبیرکل وقت سازمان ملل متحد و مسعاد محمدعلی، وکیل مبارز سودانی که برای دفاع از حقوق بشر و استقرار صلح و امنیت تلاش‌های مستمری داشته‌اند اهداء شد.

اسامی برندگان جایزه ی پالمه:
۲۰۰۶ کوفی عنان، دبیرکل وقت سازمان ملل متحد و مسعاد محمدعلی از سودان
۲۰۰۵ دائو آونگ سان سو کی از برمه
۲۰۰۴ لودمیلا آلکسیوا، سرگئی کووالیوف، آنا بولیتکوساکایا از روسیه
۲۰۰۳ هانس بلیکس از سوئد
۲۰۰۲ هنان اشراوی از فلسطین
۲۰۰۱ فضل حسن عابد از بنگلادش
۲۰۰۰ برایان استیونسن از ایالات متحده آمریکا
۱۹۹۹ کردو باکسی از سوئد
۱۹۹۸ سازمان گزارشگران مستقل یوگسلاوی سابق
۱۹۹۷ سلیمه غزالی از الجزایر
۱۹۹۶ بروس هریس، کازا آلیانزا از آمریکای مرکزی
۱۹۹۵ سازمان جوانان فلسطینی الفتح و سازمان جوانان لیبرال اسرائیل
۱۹۹۴ وی ینگ‌شنگ از چین
۱۹۹۳ تشکیلات دانشجویان برای سارایِو
۱۹۹۲ آرزو عبداله‌یوا از ارمنستان و آناهیت بایندر از آذربایجان
۱۹۹۱ سازمان عفو بین المل
۱۹۹۰ هارلم دسئیر و اس، او، اس راسیسم از فرانسه
۱۹۸۹ واسلاو هاول از جمهوری چک
۱۹۸۸ خاویر پرز دکوئیار، دبیر کل سازمان ملل
۱۹۸۷ کریل رامافوزا از آفریقای جنوبی

لینک خبر در سایت بنیاد اولاف پالمه

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 17:9 |  لینک ثابت  

جمعه 19 بهمن1386

 

عقیم شده ام. می دانم. دیگر به هیچ پدیده ای حس خاصی ندارم. نه خنده ام می گیرد از ته دل، نه گریه ام از اعماق وجود. خالی خالی، آدم ها را نگاه می کنم.

آسمان هم این روزها خاکستری ست. مثل خاکستری نگاهم که هیچ عمقی پشت آن نیست. نه رقص ابری پربار. نه پرواز پرنده ای و نه حتی برگی که رقصان رقصان خط می اندازد بر سکون و می نشیند بر زمین مرگ.

دلم تنگ شده است برای یک دوستت دارم ساده گفتن و شنیدن و باور کردن. دلم تنگ شده است برای دلتنگی های پر اضطراب. برای انتظار. برای اندکی خلوص. برای خلوت و معاشقه ای بی دغدغه و اگر و شاید. بی ترس فردای خالی دوباره.

عقیم شده است. حس ام را می گویم. نمی لرزد وجودم برای خواستن چیزی. برای آینده حتی.

مدت هاست دست هایم نمی سازند. گفت و گوهایم اوج نمی گیرند برای رسیدن به روشنایی. پاهایم نمی روند به امید تلاشی برای تغییر.

مرگ شاید تنها انتظار باقی مانده است.

شاید چیزی در من مرده است. ایمانی. شکوهی. دردی. خدایی.

هیچ چیز در این دنیا مرا سیراب نمی کند، هیچ چیز ... .

تنها یک چیز مرا به روزهایم وصل می کند و پوچی ام را اندکی رنگ می بخشد. آن لحظه ی ناب که آرام آرام اندامم را به دست امواج موسیقی جاری در فضا سپرده و پیچ و تاب می خورم. اوج می گیرم و فرود می آیم. در جایی می نشینم آرام و در سکوت به هیچ می اندیشم. گاهی حتی برای ام فرقی نمی کند در خیابان ام یا در ماشین. چشم می بندم و روح را رقصان رقصان میانه ی وجودم حس می کنم. لحظه ای که انگار آدم ها هم می رقصند. راه رفتن های شان می شود رقص پایی هم آهنگ و حتی جدال های خیابانی شان نوعی رقص خیابانی. بعضی وقت ها هم در خلوت درخت و جوی آب، به هیچ موسیقی نیاز نیست. می توان تن سپرد به پیچش باد در برگ ها و ضرب آهنگ آب روان و با طبیعت هم نوا شد.

چقدر آسمان خاکستری ست این روزها.

...........................................................................

 این آهنگ رو یکی غریبه ی آشنا برای ام میل زده است و دوستش دارم:

"دکلن گلبریت خواننده اسکاتلندی در سال ۲۰۰۲در استادیوم اودیسه در بلفاست با خواندن آهنگ "به من بگو چرا" چشمان بسیاری را به خود خیره کرد. او در آن زمان یازده سال بیشتر نداشت و امروز هفده ساله است. آهنگ مزبور را دکلن با ده هزار کودک دیگر در استادیوم اودیسه اجرا کرد در حالیکه هم زمان توسط ماهواره و رادیو ۸۰۰۰۰ کودک دیگر در مدارس سرتاسر بریتانیا بزرگترین ترانه کُر جهان را با او اجرا کردند."

In my dreams
در رویاهایم

Children sing
کودکان می خوانند

A song of love for every boy and girl
ترانه ای از عشق برای هر پسر و هر دختر
The sky is blue
آسمان آبی است

The fields are green
مزارع سبزند

And laughter is the language of the world
و خنده زبان مردم دنیاست
Then I wake and all I see
اما بعد از خواب برمی خیزم و آنچه که می بینم

Is a world full of people in need
دنیائی است پر از مردم محروم
Tell me why
به من بگو چرا؟

Does it have to be like this
آیا باید که اینگونه باشد؟

Tell me why
به من بگو چرا؟

Is there something I have missed
آیا چیزی هست که من آنرا از نظر دور داشته ام؟

Tell me why
به من بگو چرا؟

Cause I don't understand
چون من درک نمی کنم

When so many need somebody we don't give a helping hand
وقتی این همه انسان به کسی نیاز دارند و ما دست کمکی به آنها نمی دهیم

Tell me why
به من بگو چرا؟
Every day
هر روز

I ask myself
از خود می پرسم

What will I have to do to be a man
من چه باید بکنم که چون یک انسان باشم؟

Do I have to stand and fight
باید بایستم و بجنگم؟

To prove to everybody who I am
برای آنکه به همه ثابت کنم که من که هستم؟
Is that what my life is for
آیا این است هدف از زندگی من؟

To waste in a world full of war
به هدر رفتن در دنیایی پر از جنگ

Tell me why
به من بگو چرا؟

Does it have to be like this
آیا باید اینگونه باشد؟

Tell me why
بمن بگو چرا؟

Is there something I have missed
چیزی هست که من آنرا از نظر دور داشته ام؟

Tell me why
به من بگو چرا؟

Cause I don't understand
چون من درک نمی کنم

When so many need somebody we don't give a helping hand
وقتی اینهمه انسان به کسی نیاز دارند و ما دست کمکی به آنها نمی دهیم

Tell me why
به من بگو چرا؟

  

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 12:40 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 16 بهمن1386

برای دخترک درونم

 

لالا لالا گل پونه، دل مادر چه پر خونه، لالا لالا بخواب نازم، .... .

 

هیس س س!!! صدای پا رو شنیدی؟ آروم آروم نزدیک می شن! نترس گلم، درون من تو در امانی.

هی! گریه نکن! کسی نباید صدات رو بشنوه. بذار من بدونم و من. اگر صدات رو غریبه بشنوه؟!!

- غریبه ها! آی غریبه ها! دخترکم خسبیده. دخترک چموشم، اشک رو گونه ش خشکیده!

دیدی؟ من می تونم بغلت کنم. نوازشت کنم و نذارم کسی نگاه به نگاهت بشه! نه، باور کن حبست نکردم. نه، رگ غیرت ندارم. نه، حسود نشدم. فقط می ترسم و می ترسم و می ترسم.

وااااااااااااااای ی ی ی ! چرا انقدر زبون من و تو از هم دور شده دخترک! چرا نمی فهمی دوستت دارم! گریه نکن. مویه نکن. دیوارمون موش داره. آقا موشی گوش داره. دنیا فراموشی داره!

دستت رو بده به من. بیا بالا. آره همین بالا و دنیا رو خوب نگاه کن. به آدما. به حرکاتشون. رفتارشون. افکارشون. رویاهاشون. چرا ترسیدی؟ بیا بغلم! ش ش ش ش! آروم باش. من اینجام. اونا فقط آدمن. آره می دونم آدمای درندن. اسلحه دارن. فکرای شوم دارن. دروغ می گن. خیالبافن. خیانت رو خوب می شناسن. از مرگ هم پله ی ترفیع می سازن. اما که چی؟ می گی چی کار باید کرد؟ فرار کنیم؟ به کجا؟ دنیا دنیای آدماست. در خونه رو ببندیم؟ نمی شه. می پوسیم. گریه کنیم؟ کسی به داد نمی رسه. گریه صدای درده. زبونی هم یه درده. دردت باید پیش خودت بمونه. غریبه و آشنا نداره. درد مال صاحب درده.

 

لالا لالا گل پونه، دل مادر چه پر خونه، لالا لالا بخواب نازم، .... .

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 23:22 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 11 بهمن1386

جدی بگیرید:

 

1.بهترین راه پیش گیری از ابتلای به اچ.آی.وی استفاده از کاندوم است.

2. باید کاندوم را طوری استفاده کرد که فضای خالی کوچکی در انتهای آن باقی بماند تا مایع منی در آن جمع شود.

3.  بلافاصله بعد از انزال، در حالی که هنوز آلت در حالت تحریک شده قرارد دارد، باید نزدیکی را خاتمه داد و کاندوم را در آورد. خروج آلت بایستی با گرفتن لبه کاندوم صورت گیرد تا از سرخوردن کاندوم و نشت منی جلوگیری شود.

4. هر کاندوم را فقط یک بار استفاده کرده و پس از مصرف آن را در نایلون غیرقابل نفوذ پیچیده و دور بیاندازید.

5. فضای کوچکی در انتهای کاندوم وجود دارد که محل جمع شدن منی پس از انزال است، قبل از مصرف دقت کنید هوا از این فضا خارج شود. بررسی کنید کاندوم سوراخ نباشد و مراقب باشید در اثر تماس با ناخن یا سایر اجسام پاره نشود.

6. قبل از استفاده از کاندوم به تاریخ پایان مصرف آن دقت کنید.

7. کاندوم را از حرارت و نور و رطوبت دور نگه دارید. زیرا این عوامل احتمال پارگی یا سوراخ شدن آن را افزایش می دهد.

8. در صورت پاره شدن کاندوم در حین مقاربت،  آمیزش را بلافاصله متوقف کرده و از کاندوم جدیدی استفاده کنید.

9. از آغشتن کاندوم با مواد چرب (مانند وازلین) جدا پرهیز کنید چون باعث صدمه به آن شده و خاصیت پیشگیری از بیماری ها را از بین می برد. برای لیز کردن کاندوم از آب تمیز (نه آب دهان) یا ژل های لیزکننده که در داروخانه ها به فروش می رسند، استفاده کنید. البته بسیاری از کاندوم ها خودشان مواد لیزکننده دارند.

 

نکات مهم:

 

1. در مقاربت خشک، آمیزش جنسی مقعدی و ازدواج موقت به دلیل تعدد ارتباط جنسی در ازدواج های موقت سابق و یا آینده، احتمال سرایت بیشتر است.

2. هر گونه تماس جنسی دهانی با آلت مرد و زن به دلیل وجود ویروس در ترشحات جنسی و امکان زخم های بسیار کوچک در مخاط دهان و لثه ممکن است باعث سرایت ویروس اچ.آی.وی شود.

4. استمناء موجب ابتلا به ایدز نمی شود.

5. کاندوم زنانه به همان اندازه ی کاندوم مردانه موثر است.

 

منبع:

دانستنی های ایدز – متن آموزشی مشترک مرکز بهداشت غرب و صندوق کودکان سازمان ملل متحد

 

مصاحبه ای در همین رابطه: مبتلایان به ایدز، شخصیت ضد اجتماعی ندارند

  

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 14:21 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 10 بهمن1386

هوم!! چه لذتی داره وقتی دستت رو روی گرمای بودنش سر می دی و حس می کنی هستی اونم با تمام وجودت! وقتی لب به لب می شی و یه گرمای مطبوعی سلول به سلول می چرخه و می رسه به پاهات، نوک پنجه هات!!  واقعا لذتی بالاتر از سر کشیدن یک لیوان چای داغ اونم توی سرما وجود داره؟!!!!!!

خوبم! با یه عالمه کار نکرده و حرف های نگفته و اندیشه های عملی نشده! با یه هوا قول که دیگه روم نمی شه بگم: آخ یادم رفت!

دیروز رفتم شهر کتاب آرین و خاطرات دوبوار رو گرفتم و کتاب راز که این روزها فیلمش رو همه دیدن و صحبتش رو می کنن.

خوبم! با یه کشف کشف های قبلی که هر روز تمدید می شه. اونم این که هر دفعه که جرقه های یه رابطه ی جدید زده می شه و من دو متر می پرم عقب و با همه ی بدبینی به همه چی نگاه می کنم تهش می بینم که آرامش با خودم بودن رو بیشتر دوست دارم و بیشتر. دو دفعه ای هم که یه کم باورم شد و نپریدم عقب و سعی کردم خوش بین باشم و  یکیش سال ها پیش بود و یکیش هم همین نزدیکی ها اما ماورای منطقه ای، باز با خودم رو به رو شدم و دیدم چه دنیای آسوده ای دارم بی تعجب از توهمات آدم های خیالپرداز.

......................................................................................

اتاق کارم رو به کانال دونی (اصطلاح خودمه) هست! دو تا کبوتر مدام اینجا پر می زنن. همیشه هم می شینن روبروم و نوک تو نوکن. یکی دو دفعه هم کار به جاهای باریک کشید که من از خجالت سرم رو انداختم پایین!! البته هر کاری کردم گردنم خم نمی شد، خوب چی کار کنم.

ولی کلا خیلی نانازن این دو تا. الانم دارن همدیگر رو تیکه پاره می کنن.

......................................................................................

سیستان و بلوچستان خونم اومده پایین. چرا این هوا خوب نمی شه؟

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 15:30 |  لینک ثابت  

جمعه 5 بهمن1386

دو شب خوب!

آویزان مانده بودم از طبقه ی دوم، کمی رو به پایین. چهره ی شان را هم می دیدم و بازی قوی و بی نظیرشان را. داستان زندگی افرا سرفراز را، ساخته ی ذهن غوغاگر بهرام بیضایی. افرا داستان زندگی بسیاری از ماست. دختری که می خواهد زندگی کند اما طبیعت برای زنانگی اش طرحی دیگر دارد تا او را در دام کلیشه ها بیاندازد. افرا بی آنکه از توانایی هایش کمک بگیرد از شخصیتی خیالی مدد می خواهد که با هویت مردانه اش رنگی بر لزوم حمایت از ضعیفه ها را برای خوش نام ماندن به اثبات می رساند.

آنچه در این تئاتر بیش از همه سرخوشم کرد بازی عالی سهیلا رضوی در نقش مادر افرا و هدایت هاشمی به عنوان سرکار خادمی در آستانه ی بازنشستگی و البته روندی بود که افرا برای عبور از خوش باوری به حقیقت باوری طی کرد. به نظرم می آید داستان در همان جا که نویسنده از پایان می گوید به پایان می رسد اما پس از آن گویا بیضایی تصمیم می گیرد چیزی را به سخره بگیرد و یا شاید حرفی را به گونه ای دیگر به نمایش بگذارد چنانکه خود نیز معتقد است: "نمايش «افرا» پيش از آمدن شخصيت "نويسنده" تمام مي‌شود. جايي كه «بُرنا» براي پسرعمويش نامه را مي‌خواند، نمايش تمام مي‌شود. اما نويسنده‌ي داستان، پايان دومي به كار مي‌دهد. او از نمايشنامه‌اش كه خيلي تلخ است راضي نيست بنابراين وارد نمايش مي‌شود تا بتواند سرنوشت قهرمانانش را تغيير بدهد و اين را هم مي‌گويد كه اين يك پايان مصنوعي است؛ چرا كه تغيير بايد در داستان، محله و شرايط اتفاق بيافتد و اين‌گونه است كه تلخي پايان دوم از نوع ديگري است؛ چرا كه مي‌دانيم جعل مي‌كنيم براي اين‌كه صحنه را بدون آزار ترك كنيم و در عين حال به فكر مي‌افتيم بايد چيزي در شرايط تغيير كند.

او در پاسخ به اين پرسش كه شرايط بيروني تا چه حد پايان دوم را بر نويسنده‌ي درون نمايشنامه تحميل مي‌كند، توضيح مي‌دهد: نويسنده‌ي داخل نمايشنامه مطلع است كه شخصيت‌هايش در شرايط بدي به سر مي‌برند. تنها كاري كه مي‌تواند انجام بدهد اين است كه شرايط را دست كم روي كاغذ تغيير بدهد، بنابراين اعلام مي‌كند كه نويسنده به تنهايي مگر بر روي كاغذ نمي‌تواند شرايط را تغيير بدهد. اما اين نشان مي‌دهد خوانندگان هم متوجه باشند كه بايد چيزي را تغيير بدهند و اين‌جاست كه نويسنده هيچ كاري نمي‌تواند انجام بدهد، جز اين‌كه وارد نمايش شود، پايان آن را خط بزند و پايان ديگري را جايگزين كند. ولي با آگاهي بر اين‌كه حالا ديگر تماشاگرانش هم مي‌دانند كه اين پايان نيازمند تغيير است. "

سه شنبه شب، لرزان لرزان که از در تالار وحدت خارج شدم حس خوب دیدن بازی زیبای حسن پورشیرازی، بهرام شامحمدلو، مرضیه برومند و مژده شمسایی و ... برای ام باقی ماند و هم سان پنداری هایی که شاید تنها تجربه ی درونی من نبود.

 

 

چهارشنبه، میدان ولی عصر را زیر نگاه دریده ی لباس سبزها به سمت چهار راه ولی عصر پیاده آمدم و پارک را با یاد آخرین هشت مارس خیابانی مان به طرف سالن تئاتر طی کردم. چند لحظه ای از آغاز تئاتر نگذشته بود که دلتنگی بیهوده گی آمدنم زمزمه اش را آغاز کرد. اما زمان گذشت و دو ساعت و چهل و پنج دقیقه ی بعد، بی هیچ تنفسی خوشحال از لذت غرق شدن در زیبایی محتوای یک نمایش، بیرون آمدم. نمایش "ملاقات بانوی سالخورده" نوشته فردریش دورنمات، به کارگردانی حمید سمندریان اگر چه در برخی موارد از قدرت بازی بازیگران تئاتر شب پیش برخوردار نبود اما کلیت زیبایی را ارائه می داد که بی تردید به یاد ماندنی بود.

گوهر خیراندیش با بازی زیبایش در نقش بانوی سالخورده حکایت عشق دختر جوان 17 ساله ای را بیان می کند که از عاشق 20 ساله ی خود باردار است و جوانک به طمع پول زنی دیگر، منکر همه چیز می شود و دختر، ناتوان از اثبات حقیقت، با جنینی در رحم، شهر را ترک می کند. سال ها می گذرد و زن سالخورده ای به دیار کهن باز می گردد، پیشنهاد پولی هنگفت به شهر فقیر می دهد به شرط آن که مرد جوان گذشته که حال قرار است شهردار آینده باشد کشته شود ولی اهالی به نام اخلاق سر باز می زنند در شهری که اخلاق سال ها پیش قربانی قدرت مردانه ی جوانی سودا پیشه شده بود. در جایی، بانوی سالخورده به مرد می گوید: عشق من در تو تمام شد اما عشق تو در من باقی ماند و البته نه به صورت عشق که به شکل علف های هرز رشد کرد و به تنفری عمیق تبدیل شد.

گوهر خیراندیش، پیام دهکردی، میرطاهر مظلومی، احمد ساعتچیان، علی رامز، هوشنگ قوانلو، مهدی بجستانی، الیکا عبدالرزاقی، فرخ نعمتی و ژاله شعاری از بازیگران این تئاتر بودند.

 

از هر دو تئاتر و از هر کدام از شخصیت ها می شود تفسیری طولانی نوشت. از آن عاشق سینه چاک دهن بین افرا، از مردم شهر بانوی سالخورده، از سرکار خادمی و آرزوی مفید بودنش، از سنگ پرانی و فحاشی مردم شهر افرا، از مشارکت دسته جمعی اخلاق مداران در بی اخلاقی، از نفرت و ریا و هر آنچه آیینه تمام عیار روزگار ما بود در این دو نمایش نامه، اما شاید فرصتی دیگر ... .


راستی چقدر خوب که هیچ وقت آن قدر عاشق نبودم که متنفر باشم و آنقدر تابع اصول اخلاقی که نافی اخلاق.

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 2:45 |  لینک ثابت   •