تبليغاتX
کوله بار

شنبه 28 اردیبهشت1387

شوخی دستی!!

فرزندم بی خیال ما شو! یه دفعه بی کار می شی می زنی وبلاگ ملت رو فیلتر می کنی که چی؟

ماجرا از این قراره که در غروب یک روز دل انگیز (یعنی همین امروز) بنده (با کارت پارس آن لاین) به اینترنت وصل شدم و همینجوری هوسی وبلاگم رو باز کردم دیدم فیلتر شده. متعجب مونده بودم چرا؟ با خودم گفتم احتمالا سانسورچی مشکل واژنی داشته از مطلب "واژن من" خوشش نیامده. عجب بیچاره ای هست این واژن نه اجتماع ازش دفاع می کنه، نه جنبش زنان و نه سانسورچی.

 به یکی دو تا از دوستان آن لاین گفتم یه چک بکنین من فیلترم گفتن نه! خلاصه باز همینجوری هوسی روی کلمه ی submit که بالاش نوشته اگه به نظرتون اشتباهی فیلتر شده اینو بزنین، کلیک کردم. بعد فکر کردم یه دفعه کمه باز رفتم صفحه رو باز کردم کلیک کردم.

خلاصه یکی دو ساعت بعد که وصل شدم دیدم خوبم. یعنی فیلتر بی خیال ما شده بود. به قول "آسا" الان خوشحالم.

پی نوشت: سانسورچی واقعا شورش رو در آوردی ، بذار از ذوقم یک روز بگذره! باز که فیلتر شدم.   submit دیگه کارساز نیست.  

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 21:56 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه 16 اردیبهشت1387

روزای روشن خداحافظ/ سرزمین من خداحافظ!

این روزها اکرم مهدوی در انتظار اعدام است. اصل مطلب را می توانید در این لینک بخوانید و این نوشته به بهانه ی او بر صفحه آمده به امید آنکه شاید در این میان کسی حتی با کمکی اندک بتواند زندگی یک زن را به او بازگرداند.

                                                     

 

"قضاوتم نکنید، کمکم کنید"

 

بنگرید مرا، زنی در آستانه ی مرگ. دست گشوده بر پهنای هیچ. می کوبم بر بن بست فقر شاید کسی از آن سو ندای آزادی سر دهد.

بنگرید مرا، هر روز که می گذرد، طناب دار را بر گردنم تنگ تر حس می کنم و سحرگاه یکی از همین روزها که آسوده خفته اید در کنار فرزندانتان، به پیوندی ابدی با تار و پود این طناب خواهم پیوست. روزی که تنم در میان باد، چونان برگ پاییزی به این سو و آن سو می رود تا دستی برای همیشه به زمینم بیاندازد و آن سو تر پاپوش های زنانه ام، در انتظار پاهایی دیگر تا رهنمای دیار نیستی اش شوند.

بنگرید مرا، یک زن، که هیچ کس صدای دادخواهی اش را نشنید و تن خسته اش را در حرمسرای پیرمردی به حراج عدالت گذاشتند. از پس تن دادگی زن های دیگر، مرا افزودند بر این زن باره گی قانونی و هیچ قانونی دردم را، تلاش ام را برای رهایی از این درد جدی نگرفت. نه یک باره که به دفعات به سوی اشتراکی اجباری راندند زنانگی ام را. فریاد زدم مرا برهانید از این زندان. پاسخ آمد بمان و مطیع باش. گریستم جایی برای ماندن نیست صدا آمد جایی برای رفتن نیست.

و من این بار نه برای کشتن، نه برای خون بس زندگی ام، برای اندکی زندگی از آن دیگری مهر طلبیدم. می خواستم کمی، تنها کمی از آن همه عطری که شما استشمام می کنید در هوای داشتن ها و آزادی تان، تنها کمی از آن را در جانم حس کنم. می خواستم یک بار برای یک بار بدانم طعم دوست داشتن و دوست داشته شدن را. طعم دیده شدن را. کلید رهایی ام در چنگ قانون بود و من بی هیچ مقام انسانی در پی اش التماس می کردم اما آزادی گویا حق من نبود. از میان قفس دست هایم را پی چیدن شاخه ای گل رز، برای لمس گل برگ هایش، برای تجربه ی زندگی، به میان هوای زندگی بردم و دیری نگذشت که سرانگشتان وجودم قطره قطره سرخ گریستند.

بنگرید مرا، من با تمام معیارهای جامعه ی متمدن انسانی از حقوق اجتماعی ام، از زندگی، از آزادی، از حق نخواستن زندگی اجباری با یک مرد محروم شدم و به حکم همان معیارها به پیشواز مرگ می روم.

بنگرید مرا مردم، بنگرید و از یاد مبرید که فاصله ی میان آنچه هستم و آنچه خواهید بود به نازکی تار مویی ست و هیچ خود را بر کنار از همه ی این سیاهی ها ندانید. سیاهی وقتی بیاید همه را با خود به کام مرگ می برد مرا این گونه و شما را گونه ای دیگر. و سپیدی دستان مهربان است که استوار بر نگاه سیاهی خیره می شود، بی هیچ عقده گشایی فردی، سخن از حق زندگی می گوید و سیاهی را حلقه زن بر گرد خود به عدم می فرستد.

بنگرید این زن را که زندگی را از شما گدایی نمی کند تنها به یادتان می آورد همه ی ما روزی در همین دنیا قضاوت می شویم به بهای زندگی، و درست آن لحظه ی آخر، آن لحظه ی نفس نفس زدن به التماس هوایی دوباره، تنها خاطره ی یک زندگی دیگر که به دست شما سبز شد خون را در رگ های تان به جاودانگی جاری خواهد کرد.

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 18:58 |  لینک ثابت  

پنجشنبه 12 اردیبهشت1387

واژن من!

با گشت و گذاری در اینترنت برای پیدا کردن یک سری مقالات، به نمایشنامه ای برخوردم به نام تک گویی های واژن، اثر ایو انسلر. این نمایشنامه نویس، در طول چندین سال با زنان مختلف صحبت کرده و از آنها در مورد بخش ممنوعه ی وجودشان، واژن پرسیده است. هر سال این نمایش توسط هنرپیشه های سرشناسی اجرا و هر بخش توسط یک نفر خوانده می شود.

نگرش زن ها به واژن شان بسیار قابل توجه است. نگاهی که گاه مملو از انزجار، گاه بی توجهی و گاه انکار است. کسی به وضوح نام این منطقه ی ممنوعه را نمی گوید. شرم فرهنگی غالب در طول سال ها مانع از این می شود که این بخش از بدن به رسمیت کلامی شناخته شود.

این مساله متعلق به کشور خاصی نیست، اگر چه در کشورهایی مثل ایران، چنین ممنوعیت های نانوشته ی فرهنگی و البته سنتی بیشتر است. اینجا به طور کلی صحبت از سکس و اندام جنسی دشوار است. حتی در جمع های دوستانه هم این بحث ها به سختی و در فضایی سنگین صورت می گیرد. انگار گفتن از تمایلات جنسی، از مشکلات و بیان سوال ها، رویکردی سبک و مادی گرایانه است که در خور مجامع روشنفکر نیست و اصولا چنین وانمود می شود که آنچه در خفا و در چهاردیواری اتاق خواب اتفاق می افتد گاه آنقدر مقدس و گاه آنقدر بی ارزش است که صحبت از آن، انزوای اجتماعی را به همراه می آورد.

و البته در همان چهاردیواری هم آن دو نفری که تن عریان همدیگر را هر ثانیه شاهدند و خصوصی ترین بخش های وجودی هم را لمس می کنند از بیان کلمات عریان غالبا ناتوانند. بسیاری زن ها صامت بودن را در طول رابطه ترجیح می دهند تا مبادا در اندیشه ی مردشان و یا حتی بخش والد روان شان، موجودی شهوانی جلوه کنند. آن ها در طول زندگی همیشه پستان های شان را سینه نامیده اند و واژن را آن جا، و شاید جز در مواقع اضطراری مراجعه به دکتر زبان به بیان این کلمات نیالوده اند. حتی وقتی برای اپیلاسیون (برداشتن موهای زائد بدن) به آرایشگاه مراجعه می شود می پرسند می خواهی کجاهای بدن را تمیز کنی؟ دست، پا و ...؟ و قسمت اضافی را؟ یا آن جا را؟ شرم گاه را؟ جایی گمنام که گویی به واقع اضافی تلقی می شود. یا شرمی در نامیدن و پذیرش آن نهفته است.

از طرف دیگر لمس اندام  نیز به همان اندازه نامیدن شان دشوار و غیر ممکن به نظر می آید. در سال های اولیه ی زندگی، وقتی دست های کودک برای شناخت بدنش بینی و دهان و پا را لمس می کند اگر به سمت اندام جنسی اش برود بلافاصله توسط دست بزرگترها به جهتی دیگر راهنمایی خواهد شد. گویی این قسمت از بدن تنها قسمتی ست که نیاز به شناخته شدن ندارد. پس از سنین کودکی نیز نوجوان و جوان که با مفاهیمی مانند خودارضایی آشنا می شود از ترس محکوم شدن به انحرافات تعیین شده توسط شاخص های دیگر و نه علم، حتی از لمس طبیعی بدن خودداری می کند. و این در دخترها بیشتر از پسرها ست. ترس از آسیب بکارت، و به طور کلی ناشناخته های بدن، دختر را محدودتر می کند تا آنجا که وقتی به دنیای زنانه هم قدم می گذارد سال ها بدون اینکه معنای ارگاسم را بداند تن خود را پیشکشی برای عشقش قرار می دهد و ارضای مردش برای او کافی ست.

این مساله جای بحث مفصلی دارد که شاید در جای دیگر بدان بپردازم. زیرا اساسا چرایی ارتباط جنسی در زنان در جامعه ی ما برگرفته از فرهنگی ست که بدن زن را نگهدارنده ی ارتباط با مرد می داند و نه یک سوی تجربه کننده ی لذت. بکارت را به مثال پیشکشی برای مردی می داند که قرار است بدن زن را تصاحب کند و برای این نیمه خدا خونی باید ریخته شود. بنابراین زن، مخفی مانده ترین بخش وجودش را در اختیار مرد می گذارد تا در ازای آن عشق دریافت کند. به مثابه معامله. کالای گران بهایی داده می شود تا گوهری دریافت شود. اما آیا این داستان حقیقتی فراتر از رویاهای ما دارد؟ آیا خشونت، تجاوز و استثمار، بی ارتباط با چنین رویکردی است؟ نوشتاری دیگر می طلبد.

آنچه می خواهم در اینجا بگویم اجتناب ما از کلمات است. اجتنابی ناشی از نپذیرفتن زنانگی. زنان بی شماری تا میان سالی و گاه تمام عمرشان یک بار هم واژن خود را ندیده اند. پستان های شان را لمس نکرده اند و از تمایلات جنسی شان با کسی سخن نگفته اند. از مراجعه به دکتر برای معاینات سالانه ی پستان ها و یا واژن و رحم شان گریزانند تا مبادا کسی یادآور مناطق ممنوعه شود.

آنچه مربوط به اندام جنسی زن است همیشه در خفا ست. نامش. شکلش. حتی پوشش آن هم در مغازه هایی با پرده های بلند به فروش می رود. در حالی که برعکس آن برای اندام جنسی مردانه صادق نیست. ممنوعیت، زنانه است. از نام زن آغاز می شود و تمام بدن و پوشش او را در بر می گیرد.

و البته که شکننده ی این ممنوعیت هم خود ما زنان هستیم. تنها کافی ست کمی خود را ، بدن مان را و زنانگی مان را بشناسیم و دوست داشته باشیم. از آن سخن بگوییم. پستان، واژن، کلیتوریس بخش های زیبای بدن ما هستند که مانند دست و پا و چشم نیاز دارند دیده شوند، دوست داشته شوند و مهم تلقی شوند. ما زنان باید مالک داشته های خودمان باشیم و اگر روزی خواستیم، آن را نه به خاطر کسی که برای خاطر خودمان، برای تجربه ی لذتی که نیاز طبیعی مان است به اشتراکی انتخابی و نه اجباری بگذاریم.

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 21:55 |  لینک ثابت   • 

جمعه 6 اردیبهشت1387

 

گاه خودم را از دور نگاه می کنم.

انگار از بالای صخره ای بر زنی می نگرم تنها، تکیه بر سنگی عظیم، گیسوان سپرده بر باد، خیره بر دورترها. دست هایم را پیش می آورم تا با نوازشی نسیم را به یادش بیاورم اما گویی که در خیالش با افق یکی شده و دیگر هیچ باز نمی شناسد.

و گاه زنی شب زده، نشسته در ابتدای هم آغوشی موج و ساحل، نیمی در آب و نیمی رها، سکوتی ترک خورده به کوبش امواج و عظمتی تاریک و بی نهایت.

و گاه میانه ی بیابانی بی انتها، دست گشوده بر شرق و غرب ناباوری به انتظار معجزه ی باران.

 

نوشته شده توسط پریسا کاکائی در 1:48 |  لینک ثابت   •